دوباره بهار

بهار آمد .این راپروازچلچله ها خبر می دهند. بهار آمد ودر نوک قناری ترانه تازه کاشت. برفهای زمستانی آب شدند وصدای قل قل چشمه ها به گوش رسید.بهار با سر انگشتان سبزش برسر هر شاخساری شکوفه زد ونسیم هم رقص زیبایی را با گندم زار آغاز کرد. بهار که به روستا قدم گذاشت من از قاب پنجره دشت را تماشا می کردم.

نسیم از دل دشت با خودش عطر گل های بهاری را می آورد و ذهن مرا قلقلک می دهد. شاپرک وپروانه ها روی بوته ها شادمانی می کنند. بهار آمد وپیراهن نو بر تن صحرا کرد. درخت ها شکوفه وجوانه داد . قناری را ترانه تازه ای بخشید وشادی شاپرک ها را با گل ها قسمت کرد . راستی که باید زندگی دوباره را در قاب عکس بهار دید...
http://bachehayedarya.blogfa.com/